سفارش تبلیغ
صبا

هرکس منتظر است...
قالب وبلاگ
لینک دوستان

به نام خدای حسین...

قلبم تبل میزند... چشمانم می بارد... زبانم ناله می کند... دستهایم به سرو سینه می کوبد...

باز این چه شورش است که در خلق آدم است...باز این چه نوحه و چه عزاو چه ماتم است... آری محرم آمد ... با همه غمهایش... باهمه اشک هایش...با همه دلتنگی هایش...

آری محرم آمد...آمد که باز دری برای توبه بازگردد... آمد که اگر شب اول قبر دو ملک پرسیدند که با عمرت چه کردی ؟؟؟ بگوییم "یک عمر نوکری حسین...

محرم آمد ... آمد که بدانیم ارزنماز چیست...آمد که بدانیم از خود بگذریم و عباس گونه زندگی کنیم...آمد که بدانیم صبور باشیم...آری صبور مانند زینب...

محرم آمد... وما گرچه گنه کاریم اما ...اما خون شیعه در رگ هایمان است...

پس ای مسلمانان وای شیعیان یک ماه رابه احترام مولا گناه نکنیم..

"از خودم بود"


[ پنج شنبه 91/8/25 ] [ 11:58 عصر ] [ سیده زهرا ضرغامی ]

روزی مردی که بیکار بود در روزنامه اطلاعیه ای را مشاهده کرد. "به یک آبدارچی نیازمندیم" سریعا  خود را به آن شرکت رساند. آنجا یک شرکت ساخت نرم افزار های کامپیو تری بود. مسئول شرکت بعد از  پرسیدن چند سوال از او تصمیم در استخدامش داشت اما... آخرین سوال را هم پرسید آقا شما ایمیل هم دارید؟؟؟ مرد: من ... نه ندارم. مسئول: کسی که ایمیل ندارد در اصل وجد خارجی ندارد.مانمی توانیم شما را استخدام کنیم بفرمایید . وبا دست در خروجی را نشان داد.مرد بیچاره درمانده تر از قبل و با ناراحتی از اونجا اوم بیرون. خیلی از شرکت درو نشده بود که  یک ماشین فروش سبزیجات رو دید کمی گوجه و سیزی و کاهو و... خرید و به سمت خانه حرکت کرد. در راه مردی او را دید و صدایش زد. مرد : بامن بودید؟ رهگذر: بله می خواستم خواهش کنم این مواد غذایی رو که خریدید به من بفروشید آخه این  موقع ظهر مغازه ای باز نیست. مرد با تعجب به رهگذر نگاه میکرد .مرد : خوب اینها رو جاهای دیگه چقدر می فرو شند. رهگذر قیمتی بالا تر از خرید مرد رو گفت مرد هم خرید هاش رو به اون داد.از کاری که کرده بود راضی بود سود خوبی کرده بود. یه دفعه یه جرقه تو ذهنش زده شد. کارش شده بود همین هر روز با پولی که گیرش میومد مود غذایی بیشتری میخرید و به قیمت بالاتری میفروخت .بعد از یه مدت یه ماشین خرید...بعد یه مغازه... 2تامغازه... حالا اون مرد چند تا میدون میوه و از این جور چیزا داشت. یه روز برای خرید چند تا سیستم بالای کامپیوتری به یه شرکت رفت. مدیر شرکت بعد از کلی تعریف از اون بهش گفت: ببخشید جناب شما ایمیل دارید؟ مرد: نه ... ندارم. مدیر: شما ایمیل ندارین به این جا رسیدین اگه داشتین چی میشدین!!! مرد گفت: هنوز آبدارچی اون شرکت بودم.

"این داستان رو از یک نفر شنیدم"


[ سه شنبه 91/8/2 ] [ 3:30 عصر ] [ سیده زهرا ضرغامی ]
          

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من یک دخترم، از نوع چادریش! در خیابان که راه می روم نه نگران پاک شدن خط خطی های صورتم هستم و نه نگران مورد قبول واقع نشدن!!!! تنها دغدغه ام عقب نرفتن چادرم است و بس! من ساده ام مثل چادرم تنها همین...
امکانات وب
یاصاحب الزمان1


بازدید امروز: 12
بازدید دیروز: 14
کل بازدیدها: 38242
  • ایران موزه | پاپو مارکت
  • ★ساخت پلیرر صلواتی★